وقتی آبرو به کنترل تبدیل میشود: زندگی زنان در نظام مردسالار پاکستان
در حالی که روشهای کنترل در مرزهای مختلف متفاوت است، منطق پشت آنها به طرز چشمگیری مشابه است.
در افغانستان، کنترل جنسیتی از طریق قدرت دولتی، قانون و محدودیتهای قابل مشاهده اعمال میشود. در پاکستان، این کنترل آرامتر - در خانهها، خانوادهها و جوامع - عمل میکند، جایی که فشار اجتماعی اغلب جایگزین نیروی رسمی میشود. در اینجا، کنترل همیشه در قانون نوشته نشده است، بلکه در سنت، شهرت و آبرو وجود دارد.
در پاکستان، آبرو به ندرت یک ایده انتزاعی است. آبرو از طریق بدن زنان حمل، محافظت، ترس - و اغلب - اعمال میشود. دختران از سنین پایین یاد میگیرند که اعمالشان فقط متعلق به خودشان نیست. یک قدم فراتر از انتظارات میتواند به عنوان تهدیدی برای آبروی کل خانواده تعبیر شود. در این سیستم، با زنان به عنوان فرد رفتار نمیشود؛ آنها به عنوان نماد رفتار میشوند.
لایبا امیر در این واقعیت بزرگ شد. او خیلی زود آموخت که در بسیاری از خانوادهها، زندگی یک زن نه با امنیت یا شادی او، بلکه با میزان بیسروصدا قرار گرفتن او در قالب اجتماعی طراحی شده برای او سنجیده میشود. او توضیح میدهد: «خانوادهها فکر میکنند آبرو در درون زنان است. یک زن به آبروی کل خانواده تبدیل میشود. به همین دلیل است که آنها زنان را دارایی خود میدانند.»
این باور، تصمیمات روزمره را شکل میدهد. ترس از همسایگان، اقوام و قضاوت جامعه اغلب سنگینتر از ترس برای جان یک زن است. وقتی خانوادهها معتقدند که رفتار یک زن میتواند باعث شرمساری شود، خشونت به عنوان محافظت در نظر گرفته میشود. در برخی از خانوادهها، کشتن یک زن کمتر شرمآور تلقی میشود تا اینکه اجازه دهند او نافرمان به نظر برسد.
قتلهای ناموسی ناگهان ظاهر نمیشوند. آنها در سکوت رشد میکنند.
بسیاری از زنان در مورد تهدیدها یا سوءاستفادهها صحبت نمیکنند زیرا به آنها آموخته میشود که دخالت پلیس یا مقامات باعث «بیآبرویی» خانواده میشود. پنهان نگه داشتن خشونت اغلب محترمانهتر از جستجوی عدالت تلقی میشود. این سکوت اجازه میدهد تا آسیب تکرار شود - در داخل خانهها، پشت درهای بسته و در طول نسلها.
از کودکی، پسران و دختران به طور متفاوتی تربیت میشوند. مردان به عنوان محافظ و تصمیمگیرنده تربیت میشوند؛ زنان برای اطاعت تربیت میشوند. با گذشت زمان، اقتدار طبیعی میشود. مردان با این باور بزرگ میشوند که رهبری متعلق به آنهاست. زنان با این باور بزرگ میشوند که انتخابهایشان نیاز به اجازه دارد. «لایبا توضیح میدهد که مردان از بدو تولد یاد میگیرند که مسئولیت - و کنترل - خانواده را بر عهده دارند. زنان به عنوان افراد مستقل دیده نمیشوند. آنها حق انتخاب از خود ندارند.»
آموزش به یکی از اولین میدانهای نبرد در این سیستم تبدیل میشود. بسیاری از دختران از ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر منع میشوند، نه به این دلیل که توانایی ندارند، بلکه به این دلیل که آموزش منجر به استقلال میشود. خانوادهها میترسند که یک زن تحصیلکرده صحبت کند، سوال بپرسد و مقاومت کند.
در بسیاری از موارد، دختران در سن ۱۴ یا ۱۵ سالگی ازدواج میکنند. ازدواج، فرزندآوری و کار خانگی جایگزین تحصیل میشوند. این سیستم به طور کارآمد کار میکند: ازدواج زودهنگام، میزان مواجهه را محدود میکند، آموزش، اطاعت را محدود میکند و اطاعت، کنترل را حفظ میکند.
رهبران جامعه اغلب این نقشها را تقویت میکنند. انتظارات جنسیتی در خانوادهها، مساجد، مدارس و محلهها تکرار میشود. حتی تولد یک پسر به طور متفاوتی از تولد یک دختر جشن گرفته میشود - درس آرام دیگری در مورد ارزش.
مردسالاری با ارجح دانستن شهرت بر زندگی زنان، قتل ناموسی را از نظر اجتماعی قابل تحمل میکند. در این منطق، مرگ به نوعی اصلاح تبدیل میشود. بقا مشروط میشود. با وجود این محیط، خانوادهی لایبا مسیر متفاوتی را انتخاب کردند. پدرش از تحصیل او حمایت میکرد، حتی وقتی همسایهها از او سوال میکردند. مردم میپرسیدند که چرا او برای دختری که در نهایت ازدواج خواهد کرد، «پول هدر میدهد».
پاسخ او ساده بود: «همهی فرزندان من برابرند.»
این حمایت زندگی لایبا را تغییر داد - اما خطرات اطرافش را از بین نبرد.
یکی از اولین خاطرات او از خشونت به دوران کودکی برمیگردد. در حالی که با یکی از دوستانش در بیرون بازی میکرد، مردی سوار بر موتورسیکلت جلوی آنها ایستاد و خود را در معرض دید قرار داد. دختران برای درک آنچه اتفاق میافتاد، خیلی کوچک بودند. لحظاتی بعد، مرد سعی کرد لایبا را بگیرد. عمهاش مداخله کرد و او را از آنجا دور کرد.
لایبا به یاد میآورد: «او سعی داشت مرا بگیرد. و هیچ کس جلوی او را نگرفت.»
چنین حوادثی اغلب عادیسازی میشوند. آزار و اذیت در فضاهای عمومی رایج است، توهین کلامی مداوم است و انتقامگیری علیه زنانی که پاسخ میدهند میتواند شدید باشد. حملات اسیدی، تهدید و خشونت عمومی به عنوان هشداری برای دیگران عمل میکنند.
بسیاری از دختران ترس را درونی میکنند. برخی از آنها توسط مردانی که از عکس یا پیام استفاده میکنند، مورد اخاذی قرار میگیرند. وقتی خانوادهها متوجه این موضوع میشوند، اغلب دختر را به جای فرد متجاوز، سرزنش میکنند. در این شرایط، برخی از زنان خودکشی را تنها راه فرار میدانند - و معتقدند که این کار بهتر از کشته شدن توسط خانوادهشان به نام ناموس است.
این موارد در مناطق روستایی، جایی که آموزش محدود است و باورهای مردسالارانه عمیقاً ریشه دوانده است، بیشتر دیده میشود. در آنجا، قتل ناموسی گاهی اوقات آشکارا توجیه میشود و مرتکبین با مجازات کمی یا بدون مجازات مواجه میشوند.
درک لایبا از خطر زمانی شخصی شد که بهترین دوستش کشته شد.
آنها دوستان مدرسهای بودند. یک روز، دوستش به کلاس نیامد. بعداً، معلم به آنها گفت که او مرده است. لایبا در کودکی نفهمید چه اتفاقی افتاده است. با گذشت زمان، او حقیقت را فهمید: دوستش توسط عمویش مورد تجاوز قرار گرفته و در مغازهاش به قتل رسیده بود.
لایبا میگوید: "وقتی عکس او را دیدم، شکسته شدم. صورتش پر از کبودی بود."
خانواده آن را مرگ طبیعی اعلام کردند. عمو هرگز مجازات نشد. عدالت برای محافظت از یک مرد - و حفظ آبروی خانواده - قربانی شد.

آن لحظه درک لایبا از امنیت را تغییر داد. او میگوید: «شما متوجه میشوید که حتی با اقوام هم در امان نیستید. نمیتوانید به کسی جز والدینتان اعتماد کنید.»
امروز، لایبا به طور مستقل در قبرس زندگی میکند. در آنجا، او با احساس امنیت، شبها دیر به خانه میرود، آزادانه کار میکند و بدون ترس زندگی میکند. اما وقتی به پاکستان برمیگردد، والدینش حرکات او را محدود میکنند - نه از روی کنترل، بلکه از روی ترس.
او توضیح میدهد: «آنها به من میگویند: شبها بیرون نرو. چون آدمهای بیرون حتی انسان هم نیستند.»
این تضاد دردناک است. در یک جا، آزادی عادی به نظر میرسد. در جای دیگر، بقا نیاز به هوشیاری مداوم دارد.
لایبا معتقد است که زنان نه تنها باید از نظر تحصیلی، بلکه از نظر اجتماعی - در مورد حقوق، استقلال و ارزش خود - آموزش ببینند. اما او واضح میگوید: آموزش نباید فقط روی زنان متمرکز باشد. به مردان نیز باید آموزش داده شود که تسلط را کنار بگذارند، به برابری احترام بگذارند و درک کنند که کنترل، محافظت نیست.
او میگوید: «به زنان آموزش داده میشود که چگونه رفتار کنند. به مردان آموزش داده نمیشود که چگونه آسیب نرسانند.»
در سیستمی که قوانین وجود دارند اما اجرا نمیشوند، عدالت اغلب به طبقه، قدرت و پول بستگی دارد. برای زنانی که بدون حمایت یا ثروت هستند، این سیستم به ندرت کار میکند.
علیرغم همه چیز، لایبا امید را در نسلهای جوانتر میبیند. زنان بیشتری در حال صحبت کردن، مقاومت کردن و زیر سوال بردن سنتهایی هستند که به آنها آسیب میرساند. این چالش خطرناک است - اما سکوت دیگر قابل قبول نیست.
او میگوید: "من معتقدم زنان باید بدانند که چیزی بیش از خانهدار هستند. اینگونه است که چرخه میشکند."
این داستان فقط در مورد پاکستان نیست. این داستان در مورد چگونگی عملکرد سیستمهای کنترل جنسیتی - آرام، مداوم و خشونتآمیز - با تبدیل زنان به حاملان افتخار به جای دارندگان حقوق است.
و در مورد این است که چه اتفاقی میافتد وقتی زنان دیگر از تحمل این بار خودداری میکنند.

