فقط حضور کافی بود در طول روزهایی که زنان ایرانی به حجاب اجباری اعتراض کردند، ترس زندگی روزمره را شکل میداد. این داستان نگاه است - و آنچه تجربه او نشان میدهد.
وقتی از او خواستم یک روز عادی را در طول اعتراضات توصیف کند، او در مورد برنامهها یا کارهای روزمره صحبت نکرد. او در مورد ترس صحبت کرد.
او میگوید: "قبل از ترک خانه، به این فکر نمیکردم که کجا میروم. به این فکر میکردم که آیا در امان خواهم بود یا نه." آن ترس اول آمد و همه چیز دیگر به دنبال آن آمد. خیابانها پرتنش بودند و حتی یک پیادهروی کوتاه هم خطرناک به نظر میرسید. شبها، خستگی جسمی نبود - بلکه ذهنی بود.
از آنجا که ترس او را در بیرون دنبال میکرد، نحوه لباس پوشیدنش را نیز تغییر داد. لباس دیگر یک انتخاب شخصی نبود. به راهی برای زنده ماندن تبدیل شد. او توضیح میدهد: "اگر چیزی درست نبود، میتوانست منجر به عواقب جدی شود." آنچه او میپوشید، نحوه نگاه دیگران به او را شکل میداد - و اینکه روز چقدر میتوانست خطرناک شود.
با گذشت زمان، این فشار حرکت او را محدود کرد. بسیاری از روزها، او تصمیم گرفت اصلاً از خانه خارج نشود. روزهای دیگر، مسیر خود را تغییر داد یا از خیابانهای خاصی اجتناب کرد. او به من میگوید: «گاهی اوقات فقط به خاطر ظاهرم در خانه میماندم.» کمکم دنیایش کوچکتر شد.
وقتی بیرون میرفت، فضاهای عمومی سختترین بودند. خیابانها بیشترین تنش را داشتند. حتی مکانهایی که زمانی امن به نظر میرسیدند، تغییر کرده بودند. او میگوید: «دانشگاه دیگر احساس امنیت نمیکرد.» فضاهایی که برای یادگیری در نظر گرفته شده بودند، به فضاهای کنترل تبدیل شدند.
آنچه آن روزها را متفاوت میکرد، واقعیت خطر بود. دیگر خبری از هشدار یا یادآوری نبود. او میگوید: «تهدید واقعی بود.» دستگیری و زندان دیگر ایدههای دور از ذهنی نبودند - آنها بخشی از زندگی روزمره بودند. حتی وقتی مردم ساکت میماندند، همه خطر را درک میکردند.
زندگی تحت این فشار مداوم، حس عمیقی از ناامنی ایجاد میکرد. او توصیف میکند که انگار بدنش خودش یک مشکل است. او میگوید: «احساس میکردم حضور من میتواند یک جرم باشد.» ترس با گذشت زمان از بین نرفت. در زندگی روزمره ریشه دواند.
به همین دلیل، سکوت به راهی برای زنده ماندن تبدیل شد. سازگاری و تلاش برای دیده نشدن نیز همینطور. او میگوید: «اینها انتخاب نبودند. آنها راههایی برای ایمن ماندن بودند.» بدنش منقبض ماند، همیشه نسبت به نگاهها، حرکات و حضور نیروهای امنیتی هوشیار بود.
این ترس مداوم، هزینه عاطفی داشت. خشم و بیارزشی با هم وجود داشتند. او میگوید: «انگار باید توضیح میدادم که چرا وجود دارم.» حتی انجام ندادن هیچ کاری هم خطرناک به نظر میرسید. همین که آنجا بودم کافی بود.
خانه به طور کامل از او محافظت نمیکرد. اخبار دستگیریها و خشونت از طریق تلفنها و مکالمات وارد میشد. ترس از مرز بین فضای عمومی و زندگی خصوصی عبور کرده بود.
نگاه در مقطعی تصمیمی گرفت. نه به این دلیل که احساس شجاعت میکرد، بلکه به این دلیل که احساس خستگی میکرد. او میگوید: «متوجه شدم که پیروی از قوانین مرا در امان نگه نمیدارد. و از از دست دادن خودم میترسیدم.» ترس واقعی بود، اما نیاز به مقاومت قویتر بود.
تأثیر آن روزها همچنان باقی است. اضطراب دائمی شد. خواب مختل شد. تمرکز از بین رفت. روابط آرامتر و محتاطتر شدند.
چیزی که به او کمک کرد ادامه دهد این بود که میدانست تنها نیست. او میگوید: «این اتفاق برای بسیاری از زنان میافتاد. فقط من نبودم.» آن تجربه مشترک به منبع آرام قدرت تبدیل شد. امید او ساده است: اینکه دیگر از لباس به عنوان ابزاری برای کنترل استفاده نشود. اینکه فضای عمومی بدون قید و شرط امن باشد. اینکه همان چرخه ترس تکرار نشود.
در آن روزها، حجاب اجباری به شدیدترین شکل خود اعمال میشد. حضور در ملاء عام بدون حجاب میتوانست منجر به دستگیری، زندان یا آسیب جدی شود. این تهدیدها شایعه نبودند. آنها واقعیتهای زندگی بودند - که زندگی روزمره زنان ایرانی را به شیوههای پایدار شکل میدهند.
نام او به دلیل امنیت تغییر داده شده است.

